محمد مفيد مستوفى بافقى

15

جامع مفيدى ( فارسى )

برده آب چشمه بر سر كرده خون از دماغش به كلى باز ايستاد . به حال صحت آمد و بر كنار چشمه لشكرگاه ساخت و دو ماه در آنجا بود . بعد از دو ماه روزى در خيمه نشسته بود كه ناگاه اسبى نيكو چنانچه رايض فلك مثل او نديده بود در حوالى خيمه‌اش از چشمه بيرون آمد و بهر طرف ميدويد . شاه را آن اسب بغايت مرغوب و پسنديده نمود . امر فرمود كه آن اسب را بكمند بگيرند ، و لشكر هرچند سعى نمودند نتوانستند او را گرفتن . آخر الامر يزدگرد كه خود متوجه شده او را بآواز حزين بخواند و اسب رام او شد . شاه زين و نمدزين طلب داشت و بر پشت اسب گذاشت . چون خواست كه پاردم بر او افكند اسب چنان [ b 12 ] لگدى بر سينهء او زد كه در حال طاير روحش از قفس بدن در پرواز آمده بعالم بقا خراميد و اسب خود را افشانده زين و نمد زين را از خود جدا كرده خود را در آب چشمه انداخت و ناپديد شد . غريو از لشكر برخاسته نمونهء فزع اكبر بر عالميان ظاهر گرديد و اين خبر وحشت اثر به اطراف و اكناف رسيد . معماران كه بعمارت يزد مشغول بودند دست از عمارت داشتند و عمارت نيمه‌كار بماند . نكته - آورد [ ه‌ا ] ند كه چون بانى اين خطه در اول يزدگرد بود او را از غايت ظلم يزدگرد بزه‌كار خواندندى [ و ] هميشه مردم اين ولايت را از ظلم بهره باشد . اما هركس درين [ شهر ] ظلم روا دارد از عمر و دولت برخوردارى نبيند و اگر از ظلم برنگردد باندك روزگارى عمر و دولتش سپرى گردد و اين معنى مكرر مشاهده شده . خبر يافتن بهرام گور از فوت پدر در عرب و لشكر كشيدن و گرفتن ملك عجم چون خبر فوت يزدگرد به پسرش بهرام گور رسيد با نعمان بن منذر از عرب لشكر گران فراهم آورده متوجه ملك عجم شد و اكابر عجم از غايت ظلم يزدگرد باهم اتفاق كردند و سوگند خوردند كه فرزند يزدگرد نگذاريم كه پادشاه عجم